بازیِ نسیم و نور و چنار

خرید بک لینک
از فروشگاه با کلی مشمی همراه مامان خارج شدیم. باید میرفتم جایی و نمیتونستم با مامان تا خونه برم. یک قسمتی از مسیرمون مشترک بود اما از یک جایی به بعد مامان باید پیاده میشد و پیاده تا خونه میرفت. مونده بود با اون همه مشمی چجوری تا خونه بره. خسته شده بود. فکر کردم، خب اشکال نداره، تا خونه با مام بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 187 تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 16:57

یکشنبه، هفتمیها در همۀ کلاسها فقط شیطنت کردند و شیطنت. همۀ بحثها راتقریبا سوزاندند. سر یکی از کلاسها واقعا ناراحت شده بودم. موضوع بسیار مهم بود وبچهها به بحث دل نمیدادند و بازیگوشی میکردند. اخم کردم و شروع کردم غرغرکردن. وسط غرغرهایم صبا از جایش بلند شد و آمد روبهرویم. «خانوم چشماتون بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 246 تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 22:11

زیاد پیش آمده که گفته باشند خطم بامزه، خاص، زیبا، ... است. یا مثلا سر کلاسها،دخترها خواسته باشند خطم را بهشان یاد بدهم. یا جاهایی، کسانی خواسته باشند برایشان چیزهاییرا قلمی کنم. نمیتوانم منکر این باشم که قسمتی از این خط خودساخته بوده و همراه با ذوقیهنری. اما مثل هر هنر دیگری از چیزهایی تاثیر گرفته(میتوانید با این نظر من مخالفباشید)؛ خط دختر عمو و حکمتی. اواخر ابتدایی و اوایل راهنمایی بود که خط دختر عمو به نگاهم خوش آمد. خط من جز در کشیده بودن حروف شباهتی با خط دختر عمو ندارد. خط او چیزیشبیه B Tabassom ِ وورد استاما کشیدۀ کشیده. بلند. گوشههای تیز و خطوط صاف در خط او بر عکس خط من جاییندارد. کشیدگی خطم است که فقط از او به ارث رسیده. حکمتی از نهجالبلاغه آن چیزِ دیگر بود که در خط من تاثیر گذاشت و سعی کردم درنوشتن رعایتش کنم. آن هم در همان دوران راهنمایی. حکمت 307: و قال علیهالسلام لکاتبه عبیدالله بن أَبی رافع: أَلِقْ دَوَاتَکَ، وَأَطِلْ جِلْفَةَقَلَمِکَ ، وَفَرِّجْ بَیْنَ السُّطُورِ، وقَرْمِطْ بَیْنَ الْحُرُوفِ، فَإِنَّذلِکَ أَجْدَرُ بِصَباحَةِ الْخَطِّ بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 175 تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 16:34

خیلی وقت بودکلاس آواز تهِ دلم را قلقلک میداد. اما هیچ وقت به خودم اجازه نمیدادم درست وحسابی بهش فکر کنم. به خاطر محذوریتهای خانوادگی. با معلم آواز مدرسه دوست شدم.بعد از یک سال. او سر صحبت را باز کرده بود و بعد من کمی از کارش پرسیده بودم.گفته بود آواز میخواند. کنسرت اجرا میکند.اپرا. دیگر نتوانسته بودم شوقِ به آواز خواندن را همان تهِ تهِ دلم پنهان نگه دارم. ذوق و شوقم راپاشیدم به ادراکش. جدیام گرفت. تشویقم کرد. استاد و آموزشگاه معرفی کرد. استادیبهنام. خندیدم. «من و فلان استاد؟! او خیلی بزرگ است. بعدش هم اصلا صدای من معلوم نیست کشش آوازداشته باشد یا نه؟! صدایم خیلی ضعیف است.» جدی بود. گفته بود: «اتفاقا یک سری ازاساتید بهنام ترجیح میدهند با یک مبتدیِ هیچنیاموخته کار کنند تا یک شاگرد غلطآموختهکه کلی زمان لازم است برای پاک کردن غلطهای آوازیَش. کار با یک مبتدی راحتتراست. بعدش هم اینکه صدا را تربیت میکنند. نمیشود اصلا اینطور گفت.» با کلی ذوقماجرا را برای «او» تعریف کرده بودم. نگاه عاقلاندر سفیهی کرده بود و گفته بود:«تهِ فلسفه خواندن این است؟ خوانندگی؟ خوب است بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 277 تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 16:34

روزهایی که مدرسه دارم، زود بیدار میشوم؛ خیلی زود. پنج صبح. هوا تاریک است وهمه خواب. چراغهای ساختمانهای روبهرو هم خاموش هستند و اهالیاش خواب. حتی چراغ پنجرۀ روبهروی پنجرۀ اتاقم هم خاموش است. همان که آنقدر شبها چراغش روشنمیماند و خیال برم میدارد، نکند صاحبش من را میبیند و منتظر میماند تا من بهخواب روم و خیالش از جانبم آسوده شود تا چراغش را خاموش کند. یا حتی صبحها قبل ازنماز خواندن من چراغش روشن است و باز خیال برم میدارد که نکند زودتر بیدار میشودو منتظر که ببیند کی چراغ اتاقم روشن میشود. حتی روزهایی که مدرسه میروم چراغ اوهم خاموش است. خلاصه که روزهایی که مدرسه دارم زود بیدار میشوم و همه خواب هستند و محله درتاریکی. وقتی هم میخواهم از خانه بزنم بیرون باز همه خواب هستند. اما قبل از آنکهدر را باز کنم و بزنم بیرون اهل خانه را به بهانۀ نماز خواندن بیدار میکنم تاازشان خداحافظی کنم و چیزهایی را بشنوم. مثلا از مامان بشنوم که میگوید: «صبحانهاترا خوردی؟» و پاسخ دهم: «بله» و بعدتر بگوید: «خدا به همراهت. موفق باشی» و بابابگوید: «پول داری؟ اگر نداری اون شلوار بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 185 تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 16:34

دیروز یکی از بهترین روزهای کلاسیام با دخترهای نهم بود. آیلین، ثنا، هدیه، شیرین و رایا یک اکیپ دوستی هستد که همهشان امسال تازه بهمدرسه ما آمدند. دخترهایی پر از شیطنت و شور. هر جلسه ابتدای کلاس با آیلین وثنا کلکل دارم. سر به سر گذاشتنشان را خوش میآیدم. آنها را هم خوش میآید. اصلاخودشان هستند که شروع میکنند. دیروز هم شروع کرده بودند. نیامده بودند سر کلاس. فرستادمدنبالشان. وقتی آمدند اجازه ندادم بیایند داخل. «میرید از دفتر برگه میگیرید ومیایید». شروع کردن غرغر کردن. میخندیدم. «زوووووود! میخوام کلاس رو شروع کنم».بالاخره رفتند. باز نیامدند و نیامدند. اینبار خودم رفتم پیشان. در پلهها با همسر موضوعی جیک جیک میکردند، تند. وقتی دیدنم، ثنا شروع کرد: «چی شد خانم؟ منتظرما بودید؟ خودتون اومدید دنبالمون. دیدید! دیدید! بدون ما کلاستونو نمیتونید شروعکنید. خودتون اومدید ببریدمون!» مثلا تیکه میانداختند که آمدید منتکشی. ثنا دستآیلین را گرفت و با طنازی دخترانه سرش را انداخت پایین و کلاس را رد کرد. «ثنا!برو سر کلاس!» اذیت کردنش شروع شده بود. «اصلا ما نمیآییم سر کلاس!» از بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 160 تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 16:34

صفحه بندی